خاطرات
سلام دوستان عزيزم
در اين ايامي كه مهدكودك 2 هفته تعطيلات تابستاني داشت، و ما هم هيچ تعطيلي نداشتيم دختر ما خيلي اذيت شد. روز 5 مرداد بردمش مهدكودك كشاورزي كه اصلا اونجا رو قبول نكرد و خيلي گريه كرد. من هم طاقتش رو نداشتم و آوردم پيش خودم توي محل كار. كه اون هم تا ساعت 2.30 خيلي اذيت شدي. فرداش هم آوردم پيش خودم و هرچي باهات صحبت كردم كه ببرمت مهدكودك كشاورزي گفتي نه من اونجا نميام. خلاصه با بابا مشورت كرديم كه چند روز بابا مرخصي بگيره و بعد هم يك روز درميان مرخصي گرفتيم و بالاخره اين پروژه تمام شد و فردا به اميد خدا ميارمت مهدكودك خودت. برات كابوس شده بود شبا كه مي خواستي بخوابي ميگفتي مامان من اون مهدكودك نميرم، منو ببر پيش خاله سهيلا، خاله منذر. منهم با نوازش و قربون صدقه رفتن راضيت مي كردم.
تعطيلات عيد فطر رو هم بادوستام رفتيم برغون كه شما از ساعت 9 صبح تا 6 بعدازظهر كه اونجا بوديم شما فقط توي آب بودي و اونجا دو سه تا دوست پيدا كردي و همش آب بازي مي كردي، به بابا مي گفتي ماهي كوچولو برام بگير، كه بابا هم با زحمت زياد برات مي گرفت و شما هم اول ذوق مي كردي و بعد به دوستات نشون مي دادي كه «نگاه من ماهي اوچولو دارم» بعد به بابا ميگفتي ولش كن بره.
برگشتني هم تا تو ماشين سوار شدي خوابت برد تا ساعت 12 شب و بلند شدي شير خوردي و دوباره خوابيدي تا ساعت 11 ظهر فردا كه حسابي خستگي در كردي.
خيلي دوست دارم عشقم. 












خاطرات
